.
X
تبلیغات
رویای واقعی


رویای واقعی

دلم هوایی میخواهد پرازنفس های تو

روبروی من فقط تو بوده ای

از همان نگاه اولین

از همان زمان که آفتاب با تو آفتاب شد...

از همان زمان که کوه استوار آب شد...

از همان زمان که جستوجوی عاشقانه ی مرا

نگاه تو جواب شد...

روبروی من فقط تو بوده ای

از همان اشاره،از همان شروع

از همان بهانه ای که برگ...بباغ شد.

از همان جرقه ای که،چلچراغ شد.

چارسوی من پر است،از همان غروب

از همان غروب جاده...

از همان طلوع...

از همان حضور تا هنوز

روبروی من فقط تو بوده ای...

نوشته شده در شنبه یکم تیر 1392| ساعت 12:9| توسط آرتا| |

میان این همه نهی کردن

هنوز.....

با توام

هنوز....

در هر لحظه

سنگ تورا به سینه میزنم

منتی ندارم

چون دوست داشتن  منت برنمیدارد

سالها گذشت ومن

هنوز....

مثل روزهای اول

با دیدنت تپش قلب میگیرم

و من اطمیتان دارم

به حضورت





برچسب‌ها: خودم
نوشته شده در پنجشنبه بیست و سوم خرداد 1392| ساعت 19:22| توسط آرتا| |

مشکیه چشم تو شبهای خیال

چشم بگشا که به چشمان تو در یابم باز همه شبهای خیالم را

ای سیه چشمان تو دنیای من

پوشیده چشمان تو رویای من

گر ز چشمان تو قطره ی اشکی چکید

آن یه قطره از وجودم بردمید


برچسب‌ها: خودم
نوشته شده در شنبه بیست و ششم اسفند 1391| ساعت 21:34| توسط آرتا| |

بازم باران میبارد و تونیستی......

بازهم آسمان فریادازدلتنگی اش میزند و تو نیستی......

بازهم دلم گرفته و تو نیستی.......

بازهم بایادت زیرباران قدم میزنم و تو نیستی.......

بازهم گلویم فشرده میشود و تو نیستی......

بازهم چانه ام میلرزدو تو نیستی.......

بازهم پلک هایم ترمیشود و تو نیستی.........

بازهم قلبم برایت بی قراری میکند وتو نیستی......

بازهم اسمت را صدا میزنم و تو نیستی.......

بازهم بایادچمنزار نمخورده ی چشمانت به باران خیره میشوم وتو نیستی.........

بازهم................................وبازهم تو نیستی


برچسب‌ها: خودم
نوشته شده در سه شنبه دهم بهمن 1391| ساعت 11:22| توسط آرتا| |

چشم هایم رانمیخواهم......

اگردیدنت نباشد

دست هایم را نمیخواهم......

اگردرآغوش گرفتنت نباشد

لب هایم را نمیخواهم......

اگربوسیدنت نباشد

پاهایم رانمیخواهم......

اگرآمدن بسویت نباشد

گوش هایم رانمیخواهم......

اگرشنیدن طنین صدایت نباشد

جهان را نمیخواهم......

اگرحضورت نباشد



برچسب‌ها: خودم
نوشته شده در سه شنبه سوم بهمن 1391| ساعت 15:28| توسط آرتا| |


نمیدونم اون روز چه شد....

تو همیشه از کوه رفتن متنفر بودی برعکس من...

اما ان روز به اصرار تو کوهنوردی رفتیم تو خوشحال بودی از امــــــــید....زندگــــــــــی....عشق حرف میزدی

من هم که طبق معمول ساکت شانه به شانه ات قدم برمیداشتم و فقط گوش میکردم...

وقــــــــــــتی به قله رسیدیم من محو تماشای نقاشی های پاییزی شدم...

منظره زیبا که هرموجودی را خیره میکرد احساس کردم کسی از پشت به من نزدیک شد...

ولی برنــــــــگشتم!!!!

وتو با صدای همیشه آشنایت کنار گوشم آرام زمزمه کردی....تــــــــــــــــــــــولدت مبــــــارک


دیگر هیچ آروزیی نداشــــــتم.....


برچسب‌ها: خودم
نوشته شده در دوشنبه بیستم آذر 1391| ساعت 18:41| توسط آرتا| |

میدانستم چقدردریارادوست داری

باهم به ساحل رفتیم

شب بود.....

همه جاتاریک وآرام....

فقط طنین صدای توبود که سکوت رامیشکست

باهم کنارصخره نشستیم

باصدای زیبایت آرام گفتی:خسته ام

من روی شن های سردساحل نشستم وپاهایم رادرازکردم

سرت راروی زانوهایم گذاشتی وبخواب رفتی

منم دستان گرمت رادردست گرفتم وبه آسمان خیره شدم....

نم نم باران شروع به باریدن کرد.....

ازخداخواستم هیچگاه صبح نشود.


برچسب‌ها: خودم
نوشته شده در یکشنبه بیست و ششم شهریور 1391| ساعت 0:1| توسط آرتا| |

بااجازه خداسلام......


ازاین زندگی خالی

منوببربه اون سالی

که تواسمموپرسیدی

به روزی که منودیدی!!

به پله های خاموشی

که بامن روبه رومیشی

یه جورزل بزن انگاری

نمیشه چشم برداری!!

منوببربه دنیامو!

به اون دستاکه میخوامو...

به اون شباکه خندونم....

که تقدیرونمیدونم...

ازاین اشکی که میلرزه

منوببربه اون لحظه....

به اون ترانه ی شادی!

که تویادمن افتادی!

به احساسی که درگیره

به حرفی که نفسگیره!!!!

ازاین دنیاکه بی ذوقه

منوببربه اون موقع!!!

به اون موقع....

منوببربه دنیامو!

به اون دستاکه میخوام و....

به اون شباکه خندونم...

که تقدیرونمیدونم....

ازاین دوری طولانی

منوببربه دورانی

که هرلحظه تواونجایی

زیربارون تنهایی!

منوببربه اون حالت..

همون حرفا....

همون ساعت

به کاغذتوی مشتی که....

به چشمهای درشتی که....

توچشمام خیره میمونن

به من چیزی بفهمونن!

منوببربه دنیامو

به اون دستاکه میخوام و....

به اون شباکه خندونم

که تقدیرونمیدونم.....

نمیدونم.....

نمیدونم.....

نوشته شده در یکشنبه نوزدهم شهریور 1391| ساعت 16:35| توسط آرتا| |

بااجازه خداسلام.....


به قول یه عزیز:

کوچک باش وعاشق

که عشق خودمیداندآیین بزرگ کردنت را....  .

...............................................................................

تورادوست دارم بدون اینکه علتش رابدانم

محبتی که علت داشته باشدیااحترام است.یاریا.......  .

نوشته شده در پنجشنبه شانزدهم شهریور 1391| ساعت 13:12| توسط آرتا| |

بااجازه خداسلام....


باتوئم

ای لنگرتسکین

ای تکانهای دل

ای آرامش ساحل

باتوئم ای نور

ای منشور

ای تمام طیفهای آفتابی

ای کبودارغوانی

ای بنفش آبی

باتوئم ای شور

ای دلشوره ی شیرین

باتوئم ای شادی غمگین

باتوئم ای غم

غم مبهم

ای نمیدانم

هرچه هستی باش

اماکاش.........

نه جزاینم آرزویی نیست

هرچه هستی باش

اماباش.........


نوشته شده در سه شنبه چهاردهم شهریور 1391| ساعت 19:42| توسط آرتا| |


قالب وبلاگ : فقط بهاربيست



الکترواسموک - آژانس مسافرتی - گویا آی تی - تک تمپ - گرافیک - وبلاگ